خاطرات این روزها
سلام عشقم .ببخشید که دیر به دیر می یام راستش این روزها خیلی سرمون شلوغ بوده.
شما داری مهد میری و فکر کنم که راضی هم هستی , یکی دو روز اول یک کمی نق زدی که بلا فاصله من اومدم پیشت و با هم بازی کردیم , نخواستم از مهد زده بشی .
خدا رو هزار بار شکر که از پرسنل مهد هم خیلی راضیم و خیلی دلسوزانه مراقب بچه ها هستن .
من هم از فردا شروع به کار میکنم و این چند روز هم دنبال مقدماتش بودم از سوءپیشینه گرفته تا طب صنعتی و..........
خیلی دوستت دارم و هر روز هم دارم عاشق تر میشم .دیگه رسما داری سعی می کنی صحبت کنی دیروز گفتی آب من هم رفتم بطری آبت رو بیارم که به کانتر اشاره کردی و گفتی آب اینجا وقتی نگاه کردم دیدم منظورت چایی منه, کلی ذوق کردم که شما سعی کردی جمله بگی .امروز هم وقتی سوار ماشینت کردم که بیاییم خونه گفتی بابا کجا , اون هم با کلی غر و ناله که انگار خیلی دلت برای بابا تنگ شده بود .من هم سریع به بابا زنگ زدم و مخابره کردم
راستی کلی کلمات جدید میگی مثل :
مامان جی :مامان جون
بابا جی : بابا جون
عموووووووووو
تاب تاب باسی .
اینجا , کو , نیس , اینا , دوبه , داگ .حالا هر وقت یادم اومد اضافه میکنم .
راستی کلی صدای حیون ها رو در میاری و صدای خروس رو از همه بامزه تر .
امروز هم سعی داشتی با کلید در رو باز کنی که قدت هم نمیرسید ولی به زور خودت رو میرسوندی .
خیلی خیلی خیلی دوستت داریم عشقم کلی عکس دارم که در اولین فرصت برات میگذارم.
بابا دارن میرن تهران و ما چند روزی باید تنها باشیم ولی از پسش بر می یاییم .



خاطرات این روزها
